گویند روزی مولانادر باغی نشسته بوده وباده مینوشیده ناگهان بادی می اید وظرف شراب وی رابر زمین میزند ومیشکند ناگهان به خدا میگوید
ابریق مرا زدی شکستی ربی/برمن در عیش راببستی ربی
من می خورم وتومیکنی بد مستی /خاکم به دهن مگر تومستی ربی
وسپس مولانل کور میشود و پس از چند وقت شعر دیگری میگوید
ناکردهگنه در این جهان کیست بگو/ان کس که نکرده گنهت کیست بگو
من بدکنم و توبدمکافات کنی/ پس فرق میان من وتو چیست بگو
و گویند که پس از این شعر مولانا بینایی خود را بدست اورد