ایا میدانستید قناربی دریایی که نام دیگر ان نهنگ سفید است میتواند اواز بخواند
ایا میدانستید عنکبوت دریای بزرگ ژاپن تقریبآ ۴ متر پهنادارد
ایامیدانستید بزرگترین گیاه دریایی نوعی جلبک به نام وارش است که گاهی بزرگی ان به انازه یک زمین فوتبال است
ایامیدانستید بزرگترین مرواریدی که تاکنون پیدا شده به اندازه سر انسان می باشد
ایا میدانستید زبان شیر مانند صمباده زبر تر است ومیتواند گوشت را از استخوان جدا کند
گویند روزی مولانادر باغی نشسته بوده وباده مینوشیده ناگهان بادی می اید وظرف شراب وی رابر زمین میزند ومیشکند ناگهان به خدا میگوید
ابریق مرا زدی شکستی ربی/برمن در عیش راببستی ربی
من می خورم وتومیکنی بد مستی /خاکم به دهن مگر تومستی ربی
وسپس مولانل کور میشود و پس از چند وقت شعر دیگری میگوید
ناکردهگنه در این جهان کیست بگو/ان کس که نکرده گنهت کیست بگو
من بدکنم و توبدمکافات کنی/ پس فرق میان من وتو چیست بگو
و گویند که پس از این شعر مولانا بینایی خود را بدست اورد
زیباترین عکس ها در تاریک ترین اتلیه ها گرفته می شود پس اگر احساس کردید زندگی تنگ و تاریکی دارید بدانید که خدا میخواهد یک عکس زیبا از شما بگیرد
----------------------------------------به نام خدایی که زن آفرید حکیمانه امثال ِ من آفریدوزیر و وکیل و رئیس ات نمود مرا خانه داری خفن آفرید
خدایی که اول تو را از لجن و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما بلندگو به جای دهن آفرید !
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را مساوی تر از سهم من آفرید
بهنام خداوند مردآفرین که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید و شد نام وی احسنالخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم تو زیباییام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونهام کار اوست نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بیریا آفرید جدا از حسادت و بیخشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تکدرخت و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود که ای مرد پاکیزه و مهجبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر و بیرون بده حرفشان را از اینکه زن از همان بدو پیدایشات نشسته مداوم تو را در کمین !